بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
عشق مامان وبابا
دختر نازم از لحظه های با تو بودن مینویسم
تاريخ : يکشنبه 21 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مبینا
بازدید : 16 مرتبه

سلام به همه دوستهای گلم

امروز اومدم تا آخرین پست سال ٩٠ رو بزارم واز دخملی گلم بگم از عشق مامانی بگم که این روزها بد جوری دلم رو میبره حسابی خودکفاست واز اینکه تو کاری کمکش کنم بدش میاد عشق مامانی اگه سرحال باشه وجاییش درد نکنه وگشنه هم نباشه حسابی با خودش بازی میکنه واصلا اذیتم نمیکنه خیلی بهتر از قبل با خودش بازی میکنه وخودش رو سرگرم میکنه ولی امان از وقتی که عصبانی بشه ویا لج کنه ووای از روزی که کسی رو حرفش حرف بزنه وای خدا بقیه اش رو نمیگم خودتون حدس بزنید قیافه بچه ها وقتی لج میکنند چه شکلی میشه

واما بگم که من ومبینا گلی وبابایی تا ٣ روز دیگه میریم مسافرت  وبعد از عید که برگشتیم میام واز روزهای عید دوم مبینا مینویسم فعلا هیچ خریدی برای عید انجام ندادیم گفتیم ما که داریم میریم تهران از اونجا خرید کنیم.

 خیلی خوشحالم از اینکه  دخمل نازم رو دارم واین دومین عیدی هست  که مبینا خانم با پاهای کوچولوش زندگیمون رو روشن کرده الهی قربون اون همه  غرورت برم مامانی

پیشاپیش سال نو برهمه دوستهای گلم ونی نیهای خوشگلشون مبارک انشالله که سال خوبی داشته باشید



موضوع :
تاريخ : جمعه 12 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مبینا
بازدید : 10 مرتبه

خدایا شکرت دخترم امروز خیلی بهتره الان هم داریم با هم وبلاگش رو آپ میکنیم

واکسن ١٨ ماهگی تموم شد الهی شکر



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 11 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مبینا
بازدید : 8 مرتبه

سلام

خدا رو شکر دختری امروز بهتر بود ولی دیشب تا صبح تو تب سوخت وامروز هم از صبح  راه نرفت تا عصر وبلاخره عصر تونست کمی با آه وناله ودرد راه بره دلم کباب میشه برای نازگلم الهی مامان برای اون دردهات بمیره برای اون صورت بی حالت بمیرم  وای خدا الان میفهمم که سلامتی بچه یعنی چی خدایا همه بچه ها رو در پناه خودت حفظ کن الهی آمین

وخلاصه یک ساعت پیش مبینا خانم دوباره تبش شدید شد والان هم با کلی دوا تبش کنترل شده وخوابیده دلم براش میسوزه انشالله که فردا بهتر بشه واین کابوس واکسن از زندگیمون بره بیرون بچه ام میترسه کسی بهش دست بزنه تا میخواهیم بهش دست بزنیم زودی پاش رو نشون میده ومیگه اوف اوف الهی قربونت برم خوشگل مامان

من برم   بخوابم تا بیهوش نشدم دیشب هم اصلا نخوابیدم  به امید سلامتی همه کوچولوهای دنیا



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 11 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مبینا
بازدید : 12 مرتبه

سلام

اول از همه خدا رو به خاطر داشتن دختر سالم وخوشگلم شکر میکنم.

عزیز دلم مبینا جونم ١٨ ماهگیت مبارک . ببخشید دیر تبریک گفتم آخه خودت میدونی مامانی  خیلی مشغول وخسته هست.

واما امروز که ای وای بر امروز

امروز صبح من ومبینا جونم رفتیم مرکز بهداشت وبعد از کلی گریه زاری (موقع  اندازه گیری قد و وزن و زدن واکسن) برگشتیم خونه خانم بهداشت مهربون گفت که سعی کنم دختری پاش رو کم تکون بده تا کمتر اذیت بشه وتبش رو هم کنترل کنم واگر بالا رفت حتما ببرمش دکتر وخلاصه با توصیه های خانم بهداشت راهی خونه شدیم  مبینا از وقتی رسید خونه بچه ام اصلا میلی به راه رفتن نداشت وتا همین الان که خوابیده از بغلم پایین نیومد  وکافی بود فقط دستم به پاش بخوره که جیغش بره هوا واگر پاش رو تکون میدادم کم میموند از درد از حال بره خلاصه این از درد واکسن وحالا از تب بگم که تا ساعت ٥ بعد از ظهر اثری از تب نبود اما وقتی تبش شروع شد خیلی زود رفت بالا وتا الان هم نیومده پایین با اینکه هر دارویی که ممکن بود براش استفاده کردم وتازه دکتر هم رفتیم اما تبش نیومده پایین ومن هم بالاسرش نشستم ومواظب ونگران هستم از بس دلم پر شده اومده تا براش بنویسم الهی مامان بمیره برای دختر نازم که امروز این قدر اذیت شد ودرد وتب کشید خدا کنه زودی خوب بشه ودیگه ناراحت نباشه دلم برای شیطونی هاش تنگ شده امروز از صبح بچه ام با اسباب بازی های مورد علا قه اش بازی نکرده الهی مامان قربونت بره عسل خانم من .راستی بگم اسباب بازی مورد علاقه مبینا  یک عدد از شال های مامان فقط وفقط همون یک شال رو پسندیده وبا بقیه کار نداره مگر اینکه نو باشه  وتازه خریده باشم ویک عدد کیف زنانه تاکید میکنم زنانه دخترانه قبول نیست ویک عدد گوشی موبایل ترجیحا راستکی  الهی فدات بشم تربچه من تورو خدا زود خوب شو  گریهههههههههههههههههههههههههههههههههه

یک عالمه بوس برای یکدونه دخترم که همه دنیا وزندگی منه



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 8 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مبینا
بازدید : 8 مرتبه

سلام

چند روزی هست که اصلا حال وحوصله نداشتم مبینا ودندونش من رو پیر کردند الهی بمیرم بچه ام چی میکشه درد  وبلاهات به جون مامان مبینای خوشگلم

دو روزی میشه که مبینا کمی آروم گرفته وباید بگم که احساس مالکیت در وجود دخملکم حسابی گل کرده واسباب بازی هاش رو به هیچ  بچه ای نمیده  . مبینا جونم بدون تو زندگی برام معنی نداره دوستت دارم و برات میمیرم

راستش حال نوشتن ندارم فعلا خداحافظ



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مبینا
بازدید : 12 مرتبه

مبینا جونم دوست دارم به اندازه همه آسمون ها وزمین  به اندازه همه دریاها وبه اندازه همه دنیا عزیزکم چرا این روزها این قدر مامان رو اذیت میکنی خیلی دلگیرم دلم میخواهد فریاد بزنم بعضی وقتها این قدر بد میشی که گریه ام میگیره ودلم میخواهد داد بزنم  تو رو خدا این جوری نکن با مامانی منم میدونم تو همش بازی میخواهی ولی من آخه چه قدر بازی کنم دلم میخواهد تو خوشحال باشی ولی تو چند وقته حسابی بد اخلاق شدی ومن از این موضوع ناراحتم

ای خدا خودت دخترم رو آروم کن نمیدونم چرا این جوری میکنه همش بهانه میگیره واصلا خودش رو سرگرم نمیکنه ومدام میخواهد نق بزنه نمیدونم...از لجبازی وجیغ وخودزنی بگم که تا عصبانی میشه میخواهد خودش رو بکشه دلم گرفتههههههههههههههههههههههههه

مبینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مبینا
بازدید : 11 مرتبه

امشب اومدم از ته دل بنویسم وخدا رو شکر کنم .   سرشب بود که دلم حسابی لرزید برای دخملکم  برای دختری که چند سال پیش آرزوی داشتنش رو داشتم اون داشت با خودش بازی میکرد ومن از اینکه اون رو دارم لذت بردم وخدارو هزاران مرتبه شکر کردم ای خدای خوبم ممنونتم ای خدای مهربون به خاطر داشتن فرزندی سالم متشکرم خداجونم دلم میخواهد داد بزنم تا همه بشنوند که چه قدر مهربونی خدا جونم دوست دارم مبینای من حدودا یک سال ونیمه هست ومن لیاقت مادری پیدا کردم باورم نمیشه خدایا ممنونم خداجونم به خاطر همه نعمتهایی که بهم دادی ممنونم

مبینا جون خیلی دوست دارم مامانی الهی فدات بشه که اینقدر ناز بازی میکنی امشب دل مامان رو لرزوندی و وادارم   کردی تا بیام  بنویسم راستش اونقدر خسته میشم که دیگه حالی برای نوشتن ندارم روزها که مبینا نمیزاره دست به کامپیوتر بزنم وشب ها هم بیهوش میشم البته باید کلی کارهای عقب مونده روز رو انجام بدهم وبعد دیگه بیهوش میشم ولی امشب دلم برای دخملکم پر زد وبرای داشتنش از خدا هزاران مرتبه ممنونم

دوستت دارم دختر نازممممممممممممممممممممممممم عاشقتم ومیمیرم برات



موضوع :
تاريخ : جمعه 23 دی 1390 | نویسنده : مامان مبینا
بازدید : 10 مرتبه

سلام به همه خاله جونها وهمه دوست جونها مثل همیشه خدارو هزار مرتبه شکر میکنم به خاطر داشتن دخمل گلم

واز این روزها بگم که مبینا جونم خیلی ناز شده وحسابی شیرین شده ودل باباش رو میبره واز کارهاش هرچی بگم کمه .

اولا بگم که اصلا نمیزاره ازش عکس بگیرم تا دوربین رو میبینه گریه میکنه تا دوربین رو از ما بگیره واینگون هاست که مبینا خانم کم عکس شده وحالا...

این روزها مبینا گوشش درد میکنه وامشب دکترش گفت فشار گوشش زیاد شده واحتمال عفونت داره وبراش سفیکسیم نوشت وگفت تا ١٠ روز حتما مرتب بخوره واین که این روزها مبینا ناناز من داره تند تند دندون درمیاره ولثه هاش متورم ودردناکه ودیگه این که مبینای من فردا داره میره تهران وباباییش رو یک هفته نمیبینه ولی خوب دوباره یک هفته دیگه برمیگرده وباز خودش رو برای باباش لوس میکنه آخ نمیدونید چه قدر لوسسسسسسسسسسسسس بابایی شده میره بغل باباش میشینه وبوسش میکنه وتازه وقتی احساس میکنه باباش ناراحته میره سر باباییش رو ناز میکنه ومیگه  تیس تیس بچه ام فرهنگ لغاتش خیلی عجیب شده نمیدونم تاثیر چیه مثلا به ناز میگه  (تیس) وبه باز کردن میگه (گوک) به تاب میگه(آب) ههه الهی مامان قربون اون شکم قلمبت بره که عشق شکلات شدی  الهی مامان فدات بشه که قوه درک واحساست کاملا قوی شده وهمه چیز رو میفهمی وخیلی هم با احساسی .مثلا وقتی اذیتم میکنه من الکی گریه میکنم واون بعد از چند لحظه میاد پیشم و خودش رو میچسبونه به من ومنظورش اینه که گریه نکن واااااای خدای من احساس خوب مادری رو به همه زنها بچشان که زیباترین احساس دنیا مادر بودن است

خدا جون مبینای من وهمه کوچولوها رو به تو میسپارم تا هفته بعد خدا نگهدار



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 12 دی 1390 | نویسنده : مامان مبینا
بازدید : 16 مرتبه

خدا جو نم شکرت

دخملم دیگه بزرگ شدهاون دختر کوچولویی که تو ١٢ هفتگیش آزمایش سندروم داون بردمش وکلی نگران سلامتیش بودم به لطف خدا الان حسابی بزرگ شده. راه میره خیلی از کلمات رو میگه وحسابی هم شیطون ومغرور شده اصلا نمیشه رو حرفش حرف زد خودش به تنهایی غذا میخوره ومیره تو دستشویی میشینه ومیگه جیش ولی جیش نمیکنه هههه. کلاهش رو سرش میکنه  وبه کفش هم میگه دفش وانتو وروسری من رو به زور به من می÷وشونه ومیگه ددر .وای که از شیرینی وشیطنت این مبینا خانم هرچی بگم کم گفتم الهی که مامان قربون اون شکم گنده ات بره  . عشق مامانی  همش دوست داره بره بیرون وهمش با دیگران باشه اصلا تنهایی رو دوست نداره حالا شما بگید من تو این شهر غریب برای دخملم همبازی از کجا بیارم ؟

جیگر دخملم رو برم که یار مامانی ومامان بدون اون میمیره

                



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 2 آذر 1390 | نویسنده : مامان مبینا
بازدید : 15 مرتبه

مبينا با لپ هاي ورم كرده به خاطر دندونهاي بد جنسمبینای گلم ١٥ ماهگیت مبارک ماشاللههههههههههههههههه

دخترم حسابی بزرگ شده ای خدا ممنونم امروز ١٥ ماه که من رو در شادی غرق کردی ومن از مادر شدنم هر رو زبیشتر از روز قبل احساس خوشایندی میکنم وتو پروردگارم مهربان رو شاکرم

 

واما مبینا خانم گلم در ١٥ ماهگی

راه میره

همه چیز رو قشنگ متوجه میشه

به باباش بوس میده

هر کاری که میگم انجام میده از جمله دادن خوراکیهاش به مامان وبابا وآوردن وسایل خونه

٦ تا دندون داره

وهمه لثه هاش متورم ودردناکه

نانای میکنه همراه با اهنگ زمینه که خودش میخونه نای نای نای ...

وخیلی کارهای شیرین دیگه که الان حضور ذهن ندارم

مبینا  همه زندگی من وباباش شده وبا بودنش زندگیمون رنگ شادی گرفته

خدا جونم شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

مبینا خانم به زندگی پر عشق ما خوش اومدی

 

اين هم يك عكس ديگه از مبينا خانم در حال تاب بازي در زمستانمبينا در ساحل صدف آستارا

 

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
درباره وبلاگ

این وبلاگ روبه دختر گلم تقدیم میکنم که با خبر اومدنش تو یکی از روزهای سرد زمستان وجودم رو گرم کرد وبا قدم گذاشتن به این دنیا تو یکی از روزهای گرم تابستان به تن خسته ام زندگی دوباره بخشید

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 15 نفر
بازديدهاي ديروز : 1 نفر
بازدید هفته قبل : 27 نفر
كل بازديدها : 2124 نفر
امکانات جانبی